اپیزود اول : ( تهران ــ یافت آباد ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۱۶ )
خیابان شلوغ و پر ترافیک است ، آدم های خسته و دودزده برای لحظه ای زود رسیدن مُدام دندان ها را به هم می سایند و دستشان را روی بوق ثابت نگه میدارند ... موتورسوارها پیاده رو را قرق کرده اند و هر از گاهی فریاد و ناسزایی را پشت سرشان باقی میگذارند ..
مادری دست کودکش را محکم میکشد و دخترک گریه کنان جیغ میزند : من کیک میخوام .. مادر تکه ای نان از زنبیلش در می آورد و به دستش میدهد ، بچه با حرص نان را به وسط خیابان پرت می کند .. گاری دستی نان را له می کند ... مادر محکم تر دست کودک را میکشد ، دخترک شدیدتر گریه میکند ...
پیرزنی فرتوت خم میشود ، نان را بر میدارد ، می بوسد و لای پَر چارقدش گره میزند ... تکه نان روزی امروزش بود ...
اپیزود دوم : ( تهران ــ یافت آباد ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۳۰/۱۶ )
خیابان به مانند گرهء کوری باز نشدنی می نماید .. حرکتی در کار نیست .. بهار است اما داغی این روزهای خشک ، حسرتِ حس طراوت بخش بهارهای قدیم را در دلمان می کارد .. بی قرار به ساعت نگاه میکنم ، از راننده می پرسم " سراآباد " در کدام محدوده است ؟
ـــ خانم ، اینطور که آدرس دادن باید به سمت جنوب بریم ، هنوز یک ساعتی راه داریم ..
کلافه به یادداشت هایم خیره میشوم ... دستی محکم به شیشه می کوبد ، از جا می پرم ... دستِ کوچکی کیسه ای پر از آب که چند گوجه سبز در آن شناورند را نشانم میدهد ، فریاد میزند : خانم می خری ؟ همه اش ۳۰۰۰ تومنه ..
خیابان را بین خودشان تقسیم کرده اند : گل ، آدامس ، کبریت ، اسکاچ ، ... مابین ماشین ها میگردند و به شیشه ها می کوبند ، هنوز هم بعد از این همه سال به دیدنشان عادت نکرده ام ، بی اختیار دستم به سمتِ کیفم میرود .. اما پشیمان میشوم .. " بچه های کار " اگر درآمدی نداشته باشند شاید دیگر وادار نشوند به سر چهارراه ایستادن و در آخر هم قربانی تصادف ها و تهاجم ها گشتن ...
اما .. دلم نمی آید این دستان چرک آلودِ کوچک با این نگاه منتظر ، ناامید شود .. آهسته شیشه را پایین می آورم و می گویم : خیلی گرونه ، به من ۴ تا بده ، ۵۰۰ تومن ... می خندد .. جای خالی دندان های افتاده اش صورتش را نمکین میکند ، به زحمت ۷ ساله می نماید .. با منّت میگوید : با ۵۰۰ تومن میتونم ۵ تا گوجه سبز بهت بدم ... می خندم و می گویم : قبول .
سرم را بر میگردانم تا پول را بردارم ، وقتی دوباره نگاهش می کنم می بینم ۵ دست کوچک به سمتم دراز شده : خانم .. خانم .. خاله .. خاله جون .. خانم .. از ما هم یه چیزی بخر ... اسکاچ بدم ؟ ... قلبم فشرده میشود ... میدانم کار درستی نیست .. میدانم .. اما توان نه گفتن ندارم ...
شیشه را بالا میکشم .. نگاه راننده روی صورتم سنگینی میکند ...
ـــ نوا خانم حالا با اینا می خواین چی کار کنین ؟ کار درستی نکردین ، اینا همشون عضو یه باندن ، حرفه ای هستن ..
روی پاهایم دو عدد اسکاچ و ۳ شاخه گل رز ، ۲ تا کبریت و ۵ آب نبات چوبی و یک کیسهء نمدار گوجه سبز است ... سخت است آن کودک ۷ ساله را عضو یک باند حرفه ای تصور کردن .. هر چند میدانم که هست ..
ـــ نمیدونم آقای رنجبر .. نمیدونم ...
اپیزود سوم : ( محلهء سراآباد ــ خیابان سرو ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۱۰/۱۸ )
کوچه های خاکی و دست اندازهایش ماشین را به شدت تکان میدهد ، درهای رنگ و رو رفته و ساختمانهایی که اکثرشان نیمه مخروبه هستند ، همراه با منبع های بزرگ آب روی بامها ، بافت این محله راتشکیل میدهد .. چادرم را از کیفم بیرون می آورم و روی سرم می اندازم .. چشمهایم در جستجوی چیزی به نام پلاک است که رویش عدد ۱۷ حک شده باشد !
تهِ یک بن بستِ بی نام و نشان ، دری بزرگ و آهنی که نصف بیشترش در اثر گذشت زمان ریخته بود و رویش با رنگ سفید عدد ۱۷ را نوشته بودند نظرم را جلب کرد .. هر چقدر سعی کردم نتوانستم بفهمم که این در ، در گذشته های دور چه رنگی داشته است ... می گویم : همینجاست ..
اطرافم را با دقت نگاه میکنم ، ترسی مبهم در دلم می نشیند ، انگار گرد مرگ به همه جا پاشیده اند ، سکوت مطلقی در هوا شناور است که هراسناک است ، همیشه فکر میکردم لازمهء اینگونه محله ها شلوغی و سرو صداست .. آهسته از ماشین پیاده میشوم ، دوربین را زیر چادرم پنهان میکنم .. هنوز هم خاطرهء موتور سوارانی که برای ربودن دوربین به ما کوبیدند در ذهنم باقیست ..
ـــ نوا خانم مواظب باشین ، می خواین باهاتون بیام ؟
ـــ نه ، خودم میرم .. حواستون به ماشین باشه ... پیجرم را روشن میکنم و به سمت در می روم ...
اپیزود چهارم : ( تهران ــ بن بستِ بی نام و نشان ــ پلاک ۱۷ ــ ساعت ۲۰/۱۸ )
از پشتِ ویرانی های در ، داخل را نگاه میکنم ، یک حیاطِ خاکی بزرگ که در انتهایش چندین اتاق قرار دارد ، سمت راستِ حیاط ، ساختمان مخروبه ای است که فقط ستون ها و سقفِ نصفه ای از آن باقی مانده است .. سمت چپ چندین شیر آبخوری زنگ زده ، ذهنم را درگیر این فکر میکند که اینجا شاید باقی ماندهء یک مدرسهء قدیمی است .. زنگی وجود ندارد ، در سنگین را هُل میدهم و وارد میشوم .. به طرف اتاق ها نگاهی می اندازم .. صدای کوبش خفیفی از جایی به گوش میرسد ، می خواهم به سوی صدا بروم که از سمتِ دیگری صدای گریهء نوزادی بلند میشود ..تصمیم میگیرم همانجا بمانم و تا هوا تاریک نشده است عکس های حیاط را بگیرم .. شاید تا آن زمان هم کسی پیدا شود که جواب سوال هایم را بدهد ..
هنوز دو ، سه عکس بیشتر نگرفته ام که زنی از پشت سرم می گوید : قربان قدمتان خانم ، بالاخره اومدین ..
لبخندی میزنم و می گویم : سلام ، شما " زکیه " خانم هستین ؟
ـــ نه خانم ، من طاهره خانم ! هستم ، زکیه خانم توی اتاقن ، بفرمایین ..
پشت سرش راه می افتم ، حدوداْ سی و پنج ساله به نظر میرسد ، قوی و بلند قد ، به دستهایش نگاه میکنم .. بر خلاف انتظارم پوست خوبی دارد ..اتاق اول ، نسبتاْ بزرگ است ، که فکر میکنم به اتاقهای دیگر هم راه داشته باشد ، زن می گوید : الان صداش میکنم ، شما بنشینید ..
اتاق تمیزی است ، فرش خوبی هم کفِ اتاق پهن است ، پُشتی های لاکی رنگی دور تا دور اتاق چیده شده اند و یک یخچال هم که روی درش قفل بزرگی است در کنج اتاق گذاشته اند ، کنارش هم یک کومه وسیله است که رویش را با چادر پوشانده اند .. صدای عصا به من نویدِ آمدن زکیه خانم را میدهد .. به پایش بلند میشوم و سلام میدهم .. پیرزن حدوداْ ۶۵ ساله است با عینکِ کلفتِ دور مشکی ، شبیه بیشتر پیرزنانی که در اطرافمان می بینیم ، چادر گلدار تمیزی بر سر دارد .. با وجود گامهای لرزانش ، سر حال است .. حرفهایش را تند و تیز و تلخ میزند :
ـــ خانم ، چقدر نامه بدیم ، چقدر عریضه بنویسیم ، چند تا قاصد بفرستیم ، چقدر خون جگر بخوریم تا یکی بیاد و به وضع و حال ما برسه ، حالا از کجا اومدین ؟ ما همه جا نامه فرستادیم ، از بیتِ رهبری گرفته تا وزیر و وکیل و استاندار ... خانم اون دنیا باید جواب پس بدین ! بالاخره آخرتی هم هست ..
نفس نفس میزند و من هیچ نمی گویم ، نمی توانم بگویم که من از هیچ کدام از جاهایی که او می گوید نیامده ام .. او چه می فهمد خبرنگار و تهیهء خبر یعنی چه .. نمیتوانم بگویم آمده ام که فقط از آنها بنویسم .. تا عده ای دیگر بخوانند و بدانند هنوز در پایتخت و نه در روستاهای دور افتاده ، عده ای هستند که اینگونه آتش گرفتهء روزگارند ...
صدایش مرا به خود میاورد : حالا چقدر برامون پول آوردین ؟
دستانم را زیر چادر محکم به هم فشار میدهم .. سینه ام میسوزد و من فقط سعی میکنم که بغضم را قورت بدهم : قول میدم وضعتون بهتر بشه خانم .. نمیدانم دیگر چه بگویم .. سکوت ..
اپیزود پنجم : ( تهران ــ خانهء زکیه خانم ــ ساعت ۱۹ )
از اتاق عکس میگیرم و همزمان حرفهایش را ضبط میکنم :
اینجا تا سال ۵۷ مدرسه بود ، مدرسهء پسرانه " تختی " ، من و خدا بیامرز شوهرم سرایدار بودیم ، وقتی انقلاب شد ، اینجا پاتوق سیاسی ها شد ، هر کسی یه گوشه رو انتخاب کرده بود و بحث های سیاسی راه می انداختند ، مدرسه تعطیل بود اما ما خونه و زندگیمون همینجا بود و باید می موندیم ، اون ساختمون خرابهء گوشهء حیاط اتاقهای ما بود ، تا اینکه توی درگیریها بمب انداختند و همه جا خراب شد ... همه پراکنده شدند و باز ما موندیم و یه ساختمون خراب که کسی ازش سراغی نمی گرفت .. تا شوهرم زنده بود یه طوری خرجمون رو در می آورد ، اما بعد از اون من موندم و تنهایی و بی پولی ..
خدا خیر بده به همسایه مون که توی شهرداری کار میکرد ، اومد گفت برم اداره ء معلم ها و ادعای حق و حقوق اون زمان رو بکنم ... برام حقوق تعیین کردند و یک کمی سر و سامان گرفتم .. اما چون اینجا بی در و پیکر بود ، شده بود پاتوق جاهل ها و خلافکارها و معتادها و ولگردها .. برای همین تصمیم گرفتم دورو برم رو شلوغ کنم تا اینجا مسکونی بشه و این آدمها از ترس لو رفتن از اینجا کوچ کنند ..
توی محل چیزی که زیاد بود زنهای بی سرپرست و بچه های یتیم .. اینجا رو دادم دستشون ، که هم تنها نباشم و هم اینها یه سقف بالای سرشون باشه و کمک خرج من بشن .. اما حالا چند ماهی هست که حکم آوردند که اینجا زمین دولتِ و من اموال دولت رو غصب کردم و باید تخلیه کنم و برم ، چون می خوان اینجا درمانگاه بسازن ... آخه خانم این انصافه ؟
دستگاه را خاموش میکنم و به حیاط غم گرفته نگاه میکنم ...
اپیزود ششم : ( تهران ــ اتاقهای کار ــ ساعت ۴۵/۱۹ )
بلند شده ام که اتاق ها راببینم و کارگاههایی که در این خانه ایجاد شده .. اتاق اول از شدتِ نم و پوسیدگی در حال فرو ریختن است .. اینجا آشپزخانهء خودشان است که چند کمد و یک گاز کوچک دارد .. در اتاق بعدی را که باز میکنند نفسم از بوی ضُخم تخم مرغ بند می آید .. روی آتشی از هیزم ، یک قابلمهء بسیار بزرگ داشت قل میزد .. حدود ۱۰۰ تخم مرغ در حال جوشیدن بودند ، سه دختر بچهء تقریباْ ۹ ساله با سرعت تخم مرغ های داغ را پوست می کندند و لای یک تکه نان می گذاشتند و دختر بچهء کوچکتری نان ها را لای کاغذ می پیچید و در سینی می گذاشت .. دلم آشوب میشود ، می پرسم : این ساندویچ ها برای چه کسانی است ؟
ـــ برای کارگران ، بی خونه ها ، آواره ها ، معتادها .. هر کسی .. هر کسی که بتونه ۲۰۰ تومن پول بده ...
پوست دستِ دخترکان از شدت داغی تخم مرغ ها چروکیده و ملتهب و قرمز شده بود .. حتی سرشان را بلند نکردند که نگاهمان کنند ، یک چیزی در وجودشان آزارم میداد .. نمیدانم چه بود ..
نگاهم روی خرده های نان ثابت می مانَد ... مورچه ها برای خود ضیافتی تشکیل داده بودند .. یکی از بچه ها دستش را فوت می کند ... زکیه خانم با عصا به پایش میزند .. دخترک خودش را جمع میکند و تند تر پوست میکند .. زکیه خانم می گوید : یه ساندویچ به خانم بدین ..
دختر کوچکتر ساندویچی به طرفم دراز میکند .. نگاهمان به هم گره می خورد .. حالا می فهمم .. این بچه ها شدیداْ ترسیده اند ..
نگاهم را بر میگیرم و به اتاق بعدی میرویم ... دو تا دار قالی در دو طرفِ اتاق گذاشته اند .. دو قالی نیمه تمام که حتی به چشم ناواردِ منهم نامرغوب به نظر میرسید روی آنها دیده میشود .. اتاق تاریک و مرطوب است .. می گوید : بافنده ها روزها توی خونه های بالای شهر کار میکنند و شبها قالی می بافند .. دیگه کم کم باید پیدایشان شود ..
می گویم : هوا که خوب است ، چرا دارهای قالی را بیرون نمیگذارید .. بافنده ها توی این رطوبت مریض میشوند ..
ـــ نمیشه خانم .. روغن پشم خشک میشه توی هوای آزاد ، رنگ قالی هم جلوی آفتاب می پَره ..
ـــ این سمتِ اتاق که سقفش بدجوری نم داده .. چرا کنار هم نمیذارین که اقلاْ امن تر باشه ..
ـــ نمیشه خانم .. کنار هم که باشن حرف میزنن و از کار عقب می مونن ..
به چشمانش زل میزنم .. نگاهش را دوست ندارم ..
پیجرم زنگ می زند .. دکمهء سبز را به نشانهء اوضاع آرام فشار میدهم .. هرچند خودم اصلا احساس آرامش نمیکنم ..
اتاق دیگر ظاهراْ محل خوابشان است .. رخت خوابهای کهنه و وصله شده ، کنار هم چیده شده اند ، گهواره ای گوشهء اتاق است که نوزاد شیرینی درونش به خواب رفته است .. نگاهم را که میبیند ، می گوید : بچهء طاهره است .. سالی یک دفعه میره صیغه .. پول خوبی در میاره .. بچه هم اگر بیاره بعداْ کمک حال خودش میشه .. اما حیف که پسره ! .. مات و مبهوت نگاهش میکنم .. می خندد و می گوید : این روزها دختر داشتن بهتره .. بعد مُدام زیر لب تکرار میکند : آره بهتره .. بهتره .. خیلی بهتر ...
دستانم از وهم کلماتش یخ میزند .. می خواهم در اتاق دیگر را باز کنم که می گوید : خانم بسه دیگه .. اوضاع همینی است که می بینی .. حالا برو بهشون بگو من بیست نفر نون خور دارم این سرپناه رو از ما نگیرن .. رویش را بر میگرداند و از اتاق خارج میشود .. آهسته در دیگر را باز میکنم : اتاق پر است از دستمال آشپزخانه ، اسکاچ ، سیم ظرفشویی ، پاکت های مستعمل فال ، کیسه های اسپند ... احساس میکنم کسی به قلبم چنگ میزند .
اپیزود هفتم : ( تهران ــ اتاق اول ــ ساعت ۳۰/۲۰ )
به اتاق اول که بر میگردم از دیدن اینهمه آدم تعجب میکنم ... سینی های تخم مرغ آماده فروش شده اند .. زکیه خانم آنها را بین بچه ها تقسیم میکند تا به محله های اطراف ببرن .. دختران قالیباف را از روی دستانشان شناختم .. انگشت اشاره و میانیشان تقریباْ به هم چسبیده اند .. از شدت گره زدن کُرک ها به هم ، انگشتانشان سه برابر انگشتان دستان معمولی شده است ..
می خواهم با آنها حرف بزنم که زکیه خانم نمیگذارد : خانم به جای حرف ، برایشان پول بیاورید .. این دخترها هیچی برای گفتن ندارند جز اینکه از اینجا بیرونشون نکنین ..
نمی خواهم اوضاع دخترها بدتر شود ، برای همین لبخندی میزنم و می گویم : حتماْ ..
دیگر اینجا کاری ندارم .. بلند میشوم که بروم .. زکیه خانم میگوید : طاهره همراهش برو که بدونن از ماست .. چادرم را محکمتر به خودم می پیچم و حتی جرأت نمیکنم بپرسم که چه کسانی باید فکر کنند من از شما هستم !
حیاطِ تاریک ، ترسناک تر از قبل به نظر میاید .. طاهره دستم را میگیرد تا زمین نخورم ، می گوید : اینجا پر از چاله است خانم .. مواظب باشین .. از فشار انگشتانش تنم به لرزه می افتد .. می گوید : خانم ، پسرم مریض شده ، سرفه میکنه ، اما پول ندارم ببرمش دکتر ... فشار دستش روی دستم بیشتر میشود .. ناخودآگاه هر چه پول دارم از کیفم بیرون میاورم و توی مُشتش می گذارم .. دستم را ول میکند و من به سمتِ ماشین میدوم ...
اشک مجالی برای فکر کردن نمی گذارد ...
اپیزود آخر : ( تهران ــ خیایبان ولیعصر ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۲۲ )
چراغ های روشن و تابلوهای رنگارنگ ، هیچ نشانی از آن بن بستِ بی نام و نشان ندارد ... هیاهوی شاد شهر .. لامپ های نئونِ فروشگاهها .. بوی خوش غذا .. هیچ کدام یادآور آن اتاق های تاریک تو در تو نیست .. و من فکر میکنم که هیچ چیزی همانند فقر ، کودکان را ساکت نمیکند ..
کمی آنورتر ، در همین شهر و دیار ..
بین سنگینی بغض دلِ ما ... بین دعوای من و تو بر سر مال و مقام
زیر بازارچهء شهرت و نام
کودکی گم شده است ...
چه کسی می خواهد به یاد آورد ..
کودکِ پیر زمان .. پینهء دستانش ..
همه از سردی افکار و فراموشی ماست !
********************
رضـا جـان باز هم ممنونم از دعوتت ... اینهم جملهء من ...
A bird seeking for luminousity at nightfall
********************
و اما این روزها باید آماده اش کنیم برای پر کشیدن ... سفری از جنس نور ... کوله بارش را ببندیم و راهی اش کنیم ... سفرت مبارک مسافر ...