تبليغاتX
نوای طولانی نِی زار
نوای نی ، نوایی آتشین است ... بگو از سر بگیرد ، دلنشین است
 نفرین بر سفر که هر چه کرد او کرد ...
 

عمو خسرو قهر کردی و رفتی .. اما حرف که میزنی ؟

.

.

امشـب هر چـه کردیـم  ..  حتـی بـا صدای کلیـک کلیـک کردن دوربین هـا هـم 

عمو خسرو چشمانش را باز نکرد ..

عمو خسرو تو هم دروغ گفتی .. تو هم قهر کردی و هم دیگر حرف نمی زنی ..

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 خود فراموشم من .. خانه بر دوشم من .. خانه بر دوش ..
 

ای جان من .. غرق سودای تو .. بی تماشای تو .. دل ندارد ذوق گفتگویی ..

 

|+| نوشته شده توسط نوا در
 من زائر درگاهم .. تو عذر رسیدن ها ..

اپیزود اول : ( تهران ــ یافت آباد ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۱۶ )

خیابان شلوغ و پر ترافیک است ، آدم های خسته و دودزده برای لحظه ای زود رسیدن مُدام دندان ها را به هم می سایند و دستشان را روی بوق ثابت نگه میدارند ... موتورسوارها پیاده رو را قرق کرده اند و هر از گاهی فریاد و ناسزایی را پشت سرشان باقی میگذارند ..

مادری دست کودکش را محکم میکشد و دخترک گریه کنان جیغ میزند : من کیک میخوام .. مادر تکه ای نان از زنبیلش در می آورد و به دستش میدهد ، بچه با حرص نان را به وسط خیابان پرت می کند .. گاری دستی نان را له می کند ... مادر محکم تر دست کودک را میکشد ، دخترک شدیدتر گریه میکند ...

پیرزنی فرتوت خم میشود ، نان را بر میدارد ، می بوسد و لای پَر چارقدش گره میزند ... تکه نان روزی امروزش بود ...

اپیزود دوم : ( تهران ــ یافت آباد ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۳۰/۱۶ )

خیابان به مانند گرهء کوری باز نشدنی می نماید .. حرکتی در کار نیست .. بهار است اما داغی این روزهای خشک ، حسرتِ حس طراوت بخش بهارهای قدیم را در دلمان می کارد .. بی قرار به ساعت نگاه میکنم ، از راننده می پرسم " سراآباد " در کدام محدوده است ؟

ـــ خانم ، اینطور که آدرس دادن باید به سمت جنوب بریم ، هنوز یک ساعتی راه داریم ..

کلافه به یادداشت هایم خیره میشوم ... دستی محکم به شیشه می کوبد ، از جا می پرم ... دستِ کوچکی کیسه ای پر از آب که چند گوجه سبز در آن شناورند را نشانم میدهد ، فریاد میزند : خانم می خری ؟ همه اش ۳۰۰۰ تومنه ..

خیابان را بین خودشان تقسیم کرده اند : گل ، آدامس ، کبریت ، اسکاچ ، ... مابین ماشین ها میگردند و به شیشه ها می کوبند ، هنوز هم بعد از این همه سال به دیدنشان عادت نکرده ام ، بی اختیار دستم به سمتِ کیفم میرود .. اما پشیمان میشوم .. " بچه های کار " اگر درآمدی نداشته باشند شاید دیگر وادار نشوند به سر چهارراه ایستادن و در آخر هم قربانی تصادف ها و تهاجم ها گشتن ...

اما .. دلم نمی آید این دستان چرک آلودِ کوچک با این نگاه منتظر ، ناامید شود .. آهسته شیشه را پایین می آورم و می گویم : خیلی گرونه ، به من ۴ تا بده ، ۵۰۰ تومن ... می خندد .. جای خالی دندان های افتاده اش صورتش را نمکین میکند ، به زحمت ۷ ساله می نماید .. با منّت میگوید : با ۵۰۰ تومن میتونم ۵ تا گوجه سبز بهت بدم ... می خندم و می گویم : قبول .

سرم را بر میگردانم تا پول را بردارم ، وقتی دوباره نگاهش می کنم می بینم ۵ دست کوچک به سمتم دراز شده : خانم .. خانم .. خاله .. خاله جون .. خانم .. از ما هم یه چیزی بخر ... اسکاچ بدم ؟ ... قلبم فشرده میشود ... میدانم کار درستی نیست .. میدانم .. اما توان نه گفتن ندارم ...

شیشه را بالا میکشم .. نگاه راننده روی صورتم سنگینی میکند ...

ـــ نوا خانم حالا با اینا می خواین چی کار کنین ؟ کار درستی نکردین ، اینا همشون عضو یه باندن ، حرفه ای هستن ..

روی پاهایم دو عدد اسکاچ و ۳ شاخه گل رز ، ۲ تا کبریت و ۵ آب نبات چوبی و یک کیسهء نمدار گوجه سبز است ... سخت است آن کودک ۷ ساله را عضو یک باند حرفه ای تصور کردن .. هر چند میدانم که هست ..

ـــ نمیدونم آقای رنجبر .. نمیدونم ...

اپیزود سوم : ( محلهء سراآباد ــ خیابان سرو ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۱۰/۱۸ )

کوچه های خاکی و دست اندازهایش ماشین را به شدت تکان میدهد ، درهای رنگ و رو رفته و ساختمانهایی که اکثرشان نیمه مخروبه هستند ، همراه با منبع های بزرگ آب روی بامها ، بافت این محله راتشکیل میدهد .. چادرم را از کیفم بیرون می آورم و روی سرم می اندازم .. چشمهایم در جستجوی چیزی به نام پلاک است که رویش عدد ۱۷ حک شده باشد !

تهِ یک بن بستِ بی نام و نشان ، دری بزرگ و آهنی که نصف بیشترش در اثر گذشت زمان ریخته بود و رویش با رنگ سفید عدد ۱۷ را نوشته بودند نظرم را جلب کرد .. هر چقدر سعی کردم نتوانستم بفهمم که این در ، در گذشته های دور چه رنگی داشته است ... می گویم : همینجاست ..

اطرافم را با دقت نگاه میکنم ، ترسی مبهم در دلم می نشیند ، انگار گرد مرگ به همه جا پاشیده اند ، سکوت مطلقی در هوا شناور است که هراسناک است ، همیشه فکر میکردم لازمهء اینگونه محله ها شلوغی و سرو صداست .. آهسته از ماشین پیاده میشوم ، دوربین را زیر چادرم پنهان میکنم .. هنوز هم خاطرهء موتور سوارانی که برای ربودن دوربین به ما کوبیدند در ذهنم باقیست ..

ـــ نوا خانم مواظب باشین ، می خواین باهاتون بیام ؟

ـــ نه ، خودم میرم .. حواستون به ماشین باشه ... پیجرم را روشن میکنم و به سمت در می روم ...

اپیزود چهارم : ( تهران ــ بن بستِ بی نام و نشان ــ پلاک ۱۷ ــ ساعت ۲۰/۱۸ )

از پشتِ ویرانی های در ، داخل را نگاه میکنم ، یک حیاطِ خاکی بزرگ که در انتهایش چندین اتاق قرار دارد ، سمت راستِ حیاط ، ساختمان مخروبه ای است که فقط ستون ها و سقفِ نصفه ای از آن باقی مانده است .. سمت چپ چندین شیر آبخوری زنگ زده ، ذهنم را درگیر این فکر میکند که اینجا شاید باقی ماندهء یک مدرسهء قدیمی است .. زنگی وجود ندارد ، در سنگین را هُل میدهم و وارد میشوم .. به طرف اتاق ها نگاهی می اندازم .. صدای کوبش خفیفی از جایی به گوش میرسد ، می خواهم به سوی صدا بروم که از سمتِ دیگری صدای گریهء نوزادی بلند میشود ..تصمیم میگیرم همانجا بمانم و تا هوا تاریک نشده است عکس های حیاط را بگیرم .. شاید تا آن زمان هم کسی پیدا شود که جواب سوال هایم را بدهد ..

هنوز دو ، سه عکس بیشتر نگرفته ام که زنی از پشت سرم می گوید : قربان قدمتان خانم ، بالاخره اومدین ..

لبخندی میزنم و می گویم : سلام ، شما " زکیه " خانم هستین ؟

ـــ نه خانم ، من طاهره خانم ! هستم ، زکیه خانم توی اتاقن ، بفرمایین ..

پشت سرش راه می افتم ، حدوداْ سی و پنج ساله به نظر میرسد ، قوی و بلند قد ، به دستهایش نگاه میکنم .. بر خلاف انتظارم پوست خوبی دارد ..اتاق اول ، نسبتاْ بزرگ است ، که فکر میکنم به اتاقهای دیگر هم راه داشته باشد ، زن می گوید : الان صداش میکنم ، شما بنشینید ..

اتاق تمیزی است ، فرش خوبی هم کفِ اتاق پهن است ، پُشتی های لاکی رنگی دور تا دور اتاق چیده شده اند و یک یخچال هم که روی درش قفل بزرگی است در کنج اتاق گذاشته اند ، کنارش هم یک کومه وسیله است که رویش را با چادر پوشانده اند .. صدای عصا به من نویدِ آمدن زکیه خانم را میدهد .. به پایش بلند میشوم و سلام میدهم .. پیرزن حدوداْ ۶۵ ساله است با عینکِ کلفتِ دور مشکی ، شبیه بیشتر پیرزنانی که در اطرافمان می بینیم ، چادر گلدار تمیزی بر سر دارد .. با وجود گامهای لرزانش ، سر حال است .. حرفهایش را تند و تیز و تلخ میزند :

ـــ خانم ، چقدر نامه بدیم ، چقدر عریضه بنویسیم ، چند تا قاصد بفرستیم ، چقدر خون جگر بخوریم تا یکی بیاد و به وضع و حال ما برسه ، حالا از کجا اومدین ؟ ما همه جا نامه فرستادیم ، از بیتِ رهبری گرفته تا وزیر و وکیل و استاندار ... خانم اون دنیا باید جواب پس بدین ! بالاخره آخرتی هم هست ..

نفس نفس میزند و من هیچ نمی گویم ، نمی توانم بگویم که من از هیچ کدام از جاهایی که او می گوید نیامده ام .. او چه می فهمد خبرنگار و تهیهء خبر یعنی چه .. نمیتوانم بگویم آمده ام که فقط از آنها بنویسم .. تا عده ای دیگر بخوانند و بدانند هنوز در پایتخت و نه در روستاهای دور افتاده ، عده ای هستند که اینگونه آتش گرفتهء روزگارند ...

صدایش مرا به خود میاورد : حالا چقدر برامون پول آوردین ؟

دستانم را زیر چادر محکم به هم فشار میدهم .. سینه ام میسوزد و من فقط سعی میکنم که بغضم را قورت بدهم : قول میدم وضعتون بهتر بشه خانم .. نمیدانم دیگر چه بگویم .. سکوت ..

اپیزود پنجم : ( تهران ــ خانهء زکیه خانم ــ ساعت ۱۹ )

از اتاق عکس میگیرم و همزمان حرفهایش را ضبط میکنم :

اینجا تا سال ۵۷ مدرسه بود ، مدرسهء پسرانه " تختی " ، من و خدا بیامرز شوهرم سرایدار بودیم ، وقتی انقلاب شد ، اینجا پاتوق سیاسی ها شد ، هر کسی یه گوشه رو انتخاب کرده بود و بحث های سیاسی راه می انداختند ، مدرسه تعطیل بود اما ما خونه و زندگیمون همینجا بود و باید می موندیم ، اون ساختمون خرابهء گوشهء حیاط اتاقهای ما بود ، تا اینکه توی درگیریها بمب انداختند و همه جا خراب شد ... همه پراکنده شدند و باز ما موندیم و یه ساختمون خراب که کسی ازش سراغی نمی گرفت .. تا شوهرم زنده بود یه طوری خرجمون رو در می آورد ، اما بعد از اون من موندم و تنهایی و بی پولی ..

خدا خیر بده به همسایه مون که توی شهرداری کار میکرد ، اومد گفت برم اداره ء معلم ها و ادعای حق و حقوق اون زمان رو بکنم ... برام حقوق تعیین کردند و یک کمی سر و سامان گرفتم .. اما چون اینجا بی در و پیکر بود ، شده بود پاتوق جاهل ها و خلافکارها و معتادها و ولگردها ..  برای همین تصمیم گرفتم دورو برم رو شلوغ کنم تا اینجا مسکونی بشه و این آدمها از ترس لو رفتن از اینجا کوچ کنند ..

توی محل چیزی که زیاد بود زنهای بی سرپرست و بچه های یتیم .. اینجا رو دادم دستشون ، که هم تنها نباشم و هم اینها یه سقف بالای سرشون باشه و کمک خرج من بشن .. اما حالا چند ماهی هست که حکم آوردند که اینجا زمین دولتِ و من اموال دولت رو غصب کردم و باید تخلیه کنم و برم ، چون می خوان اینجا درمانگاه بسازن ... آخه خانم این انصافه ؟

دستگاه را خاموش میکنم و به حیاط غم گرفته نگاه میکنم ...

اپیزود ششم : ( تهران ــ اتاقهای کار ــ ساعت ۴۵/۱۹ )

بلند شده ام که اتاق ها راببینم و کارگاههایی که در این خانه ایجاد شده .. اتاق اول از شدتِ نم و پوسیدگی در حال فرو ریختن است .. اینجا آشپزخانهء خودشان است که چند کمد و یک گاز کوچک دارد .. در اتاق بعدی را که باز میکنند نفسم از بوی ضُخم تخم مرغ بند می آید .. روی آتشی از هیزم ، یک قابلمهء بسیار بزرگ داشت قل میزد .. حدود ۱۰۰ تخم مرغ در حال جوشیدن بودند ، سه دختر بچهء تقریباْ ۹ ساله با سرعت تخم مرغ های داغ را پوست می کندند و لای یک تکه نان می گذاشتند  و دختر بچهء کوچکتری نان ها را لای کاغذ می پیچید و در سینی می گذاشت .. دلم آشوب میشود ، می پرسم : این ساندویچ ها برای چه کسانی است ؟

ـــ برای کارگران ، بی خونه ها ، آواره ها ، معتادها .. هر کسی  .. هر کسی که بتونه ۲۰۰ تومن پول بده ...

پوست دستِ دخترکان از شدت داغی تخم مرغ ها چروکیده و ملتهب و قرمز شده بود .. حتی سرشان را بلند نکردند که نگاهمان کنند ، یک چیزی در وجودشان آزارم میداد .. نمیدانم چه بود ..

نگاهم روی خرده های نان ثابت می مانَد ... مورچه ها برای خود ضیافتی تشکیل داده بودند .. یکی از بچه ها دستش را فوت می کند ... زکیه خانم با عصا به پایش میزند .. دخترک خودش را جمع میکند و تند تر پوست میکند .. زکیه خانم می گوید : یه ساندویچ به خانم بدین ..

دختر کوچکتر ساندویچی به طرفم دراز میکند .. نگاهمان به هم گره می خورد .. حالا می فهمم .. این بچه ها شدیداْ ترسیده اند ..

نگاهم را بر میگیرم و به اتاق بعدی میرویم ... دو تا دار قالی در دو طرفِ اتاق گذاشته اند .. دو قالی نیمه تمام که حتی به چشم ناواردِ منهم نامرغوب به نظر میرسید روی آنها دیده میشود .. اتاق تاریک و مرطوب است .. می گوید : بافنده ها روزها توی خونه های بالای شهر کار میکنند و شبها قالی می بافند .. دیگه کم کم باید پیدایشان شود ..

می گویم :  هوا که خوب است ، چرا دارهای قالی را بیرون نمیگذارید .. بافنده ها توی این رطوبت مریض میشوند ..

ـــ نمیشه خانم .. روغن پشم خشک میشه توی هوای آزاد ، رنگ قالی هم جلوی آفتاب می پَره ..

ـــ این سمتِ اتاق که سقفش بدجوری نم داده .. چرا کنار هم نمیذارین که اقلاْ امن تر باشه ..

ـــ نمیشه خانم .. کنار هم که باشن حرف میزنن و از کار عقب می مونن ..

به چشمانش زل میزنم .. نگاهش را دوست ندارم ..

پیجرم زنگ می زند .. دکمهء سبز را به نشانهء اوضاع آرام فشار میدهم .. هرچند خودم اصلا احساس آرامش نمیکنم ..

اتاق دیگر ظاهراْ محل خوابشان است .. رخت خوابهای کهنه و وصله شده ، کنار هم چیده شده اند ، گهواره ای گوشهء اتاق است که نوزاد شیرینی درونش به خواب رفته است .. نگاهم را که میبیند ، می گوید : بچهء طاهره است .. سالی یک دفعه میره صیغه .. پول خوبی در میاره .. بچه هم اگر بیاره بعداْ کمک حال خودش میشه .. اما حیف که پسره ! .. مات و مبهوت نگاهش میکنم .. می خندد و می گوید : این روزها دختر داشتن بهتره .. بعد مُدام زیر لب تکرار میکند : آره بهتره .. بهتره .. خیلی بهتر ...

دستانم از وهم کلماتش یخ میزند .. می خواهم در اتاق دیگر را باز کنم که می گوید : خانم بسه دیگه .. اوضاع همینی است که می بینی .. حالا برو بهشون بگو من بیست نفر نون خور دارم این سرپناه رو از ما نگیرن .. رویش را بر میگرداند و از اتاق خارج میشود .. آهسته در دیگر را باز میکنم : اتاق پر است از دستمال آشپزخانه ، اسکاچ ، سیم ظرفشویی ، پاکت های مستعمل فال ، کیسه های اسپند ... احساس میکنم کسی به قلبم چنگ میزند .

اپیزود هفتم : ( تهران ــ اتاق اول ــ ساعت ۳۰/۲۰ )

به اتاق اول که بر میگردم از دیدن اینهمه آدم تعجب میکنم ... سینی های تخم مرغ آماده فروش شده اند .. زکیه خانم آنها را بین بچه ها تقسیم میکند تا به محله های اطراف ببرن .. دختران قالیباف را از روی دستانشان شناختم .. انگشت اشاره و میانیشان تقریباْ به هم چسبیده اند .. از شدت گره زدن کُرک ها به هم ، انگشتانشان سه برابر انگشتان دستان معمولی شده است ..

می خواهم با آنها حرف بزنم که زکیه خانم نمیگذارد : خانم به جای حرف ، برایشان پول بیاورید .. این دخترها هیچی برای گفتن ندارند جز اینکه از اینجا بیرونشون نکنین ..

نمی خواهم اوضاع دخترها بدتر شود ، برای همین لبخندی میزنم و می گویم : حتماْ ..

دیگر اینجا کاری ندارم .. بلند میشوم که بروم .. زکیه خانم میگوید : طاهره همراهش برو که بدونن از ماست .. چادرم را محکمتر به خودم می پیچم و حتی جرأت نمیکنم بپرسم که چه کسانی باید فکر کنند من از شما هستم !

حیاطِ تاریک ، ترسناک تر از قبل به نظر میاید .. طاهره دستم را میگیرد تا زمین نخورم ، می گوید : اینجا پر از چاله است خانم .. مواظب باشین .. از فشار انگشتانش تنم به لرزه می افتد .. می گوید : خانم ، پسرم مریض شده ، سرفه میکنه ، اما پول ندارم ببرمش دکتر ... فشار دستش روی دستم بیشتر میشود .. ناخودآگاه هر چه پول دارم از کیفم بیرون میاورم و توی مُشتش می گذارم .. دستم را ول میکند و من به سمتِ ماشین میدوم ...

اشک مجالی برای فکر کردن نمی گذارد ...

اپیزود آخر : ( تهران ــ خیایبان ولیعصر ــ پاترول صدا و سیما ــ ساعت ۲۲ )

چراغ های روشن و تابلوهای رنگارنگ ، هیچ نشانی از آن بن بستِ بی نام و نشان ندارد ... هیاهوی شاد شهر .. لامپ های نئونِ فروشگاهها .. بوی خوش غذا .. هیچ کدام یادآور آن اتاق های تاریک تو در تو نیست .. و من فکر میکنم که هیچ چیزی همانند فقر ، کودکان را ساکت نمیکند ..

کمی آنورتر ، در همین شهر و دیار ..

        بین سنگینی بغض دلِ ما ... بین دعوای من و تو بر سر مال و مقام

                                               زیر بازارچهء شهرت و نام

                                                                                کودکی گم شده است ...

چه کسی می خواهد به یاد آورد ..

                                               کودکِ پیر زمان .. پینهء دستانش ..

                                                               همه از سردی افکار و فراموشی ماست !

 

********************

رضـا جـان  باز هم ممنونم از دعوتت ... اینهم جملهء من ...

A bird seeking for luminousity at nightfall                        

 

********************

و اما این روزها باید آماده اش کنیم برای پر کشیدن ... سفری از جنس نور ... کوله بارش را ببندیم و راهی اش کنیم ... سفرت مبارک مسافر ...

 

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 تا افق راه را خواهم دوید ...

 

.. قصهء امسال هم آغاز شد ...

چقدر دلتنگ این تهرانِ غبار گرفتهء دوست داشتنی بودم .. داشتم فکر میکردم پرنده های شهر من چه قانعند که بر روی درختان بی طرواتِ امسال اینگونه پُر رنگ نغمهء بهاری سر داده اند ..

بهار فصل محبوب من است .. تک تک لحظه های بودنش دلپذیر است .. زیباترین حس هایم در بهار متولد میشوند .. مخصوصاْ بهار امسال که خاص و منحصربفرد آغاز شد ..

حس هایم رقیق شده اند و جاری .. مدتی بود میخواستم عادت بدهم خود را بر پس زدن احساس های لحظه ای .. اما نمیتوانم .. سیاست پذیری روح را تاب نمیاورم .. برای همین حالم خوب است ..

هر سال دلنشین ترین " تقویم " را از بین سررسیدهای اهدایی انتخاب میکنم برای نوشتن لجظات خاص روزانه ام .. دفتر سال گذشته ام را خیلی دوست داشتم و کنار گذاشتنش برایم سخت بود .. اما ایام کهنه را باید به خاطر سپرد و سر فصل های جدید را گشود .. منتظر دفتر امسالم هستم که قولش را داده ای .. یادت میاید ؟ .. مسافر با توام .. نوشته هایم در انتظار مانده اند ...

امسال سال پر تلاشی برای من خواهد بود که امیدوارم در انتهای آن توانسته باشم حاصلش را ببینم .. امسال را با سه نمایشنامه برای تئاتر اصفهان آغاز کردم که به لطف خدا موفقیت آمیز بوده است .. نماشنامه نویسی را دوست دارم .. تعلیق های حسی اش مرا با خود می بَرد به آن سوها .. باید جدی تر به آن بپردازم .. مجوز نشریه هم که یکی از خبرهای خوش بهاری بود .. درس و کار هم که در جای خودش .. و اما .. و اما .. رویای دیرینه ام .. کتاب ... خواهمش نوشت !

دوستان عزیزم .. من با ابنهمه لطف و مهربانی شما چه کنم آخر .. با خواندن پیامهایتان از خوشحالی نمیدانستم چه کنم .. ممنونم .. ممنونم از اینجا تا ... خدا .

حمید جان ... کامنت هایت رسماْ من را شهید کرد ! ممنونم ..

باران جانم  با خواندن نوشته های یواشکی ات ! تا ملکوت رفتم .. ممنونم ..

رضای عزیزم .. ممنونم از دعوتت .. در اولین فرصت به این بازی زیبا خواهم پرداخت ..

در چند پست پیش نوشته بودم که هیچ لذتی بالاتر از این نیست که کتاب نخوانده در کتابخانه و بیسکوییت شکلاتی در یخچال داشته باشید !

تصحیح میشود : هیچ لذتی بالاتر از این نیست که کتاب نخوانده در کتابحانه و ۲۰۳ کامنت خصوصی شگفت انگیز در وبلاگ و بیسکوییت شکلاتی در یخچال داشته باشید !!!

|+| نوشته شده توسط نوا در
 خسته شدیم بس که مُردیم !
 

 یکی از دیالوگ های ماندگار در ذهن من آنجاست که  " اکبر عبدی " در فیلم " مادر " می گوید : آقا جون خسته شد بس که مُرد !

ما هم خسته شدیم بس که مُردیم !

بهار دارد میاید .. انتخابات تمام شد .. تلویزیون برنامه های نوروزی را تبلیغ میکند .. کفش ورنی مُد شده است .. مانور زلزله در جنوب تهران برگزار شد .. اسامی تیم سایپا به جای تیم سپاهان فرستاده شد و ویزا برایشان به مقصد ازبکستان صادر شد  .. مردم در صف خشکبار " تواضع " هنوز منتظر پسته های خندان ! هستند .. راههای کشور کماکان لغزنده است .. جشن نیکوکاری انجام شد .. موز گران شده است .. هوای تهران تمیز است .. خیابان ها هنوز پر از باقیماندهء پوسترهای تبلیغاتی است .. بهار دارد میاید .. خسته شدیم بس که مُردیم .. نمیدانم راستیان کدامند .. نمیدانم اصول گرایان کجایند .. نمیدانم اصلاح طلبان چه میکنند .. فقط شما را به خدا مردم خسته شدند بس که مُردند .. بهار دارد میاید !

**********

خیلی حرف ها برای نوشتن داشتم .. اما فرصتش نیست .. نوروز در عین شادی همیشه غم مخصوص به خودش را هم دارد .. دلم برای این " آغاز " می تپد و برای آن " پایان " هم می تپد !

خدای من .. همان خدایی که تصویرت تنها ساختهء ذهن من است .. همان خدایی که حجم عطرت در آغوش من است .. ممنونم به خاطر تمام بخشندگیهایت .. ممنونم به خاطر هدایت های عمیق و مستحکمت .. ممنونم به خاطر معجزه ات .. معجزه .. معجزه .. ممنونم به خاطر صبری که هدیه ام کردی .. ممنونم برای " بودنت " .. ممنونم برای رخصت " بازگشت " .. ممنونم برای شانه هایت .. ممنونم برای اینکه " هنوز " آینده ای هست .. ممنونم برای این " آرامش " ..

امسال سال " عجیبی " بود ..

نمیدانم برایتان از خدا چه بخواهم .. تنها میتوانم بگویم ای کاش این " آغاز " برایتان یک " شروع " باشد ..

سال نو مبارک ...

**********

دوستانم که همه میدانند اما باز هم بگویم که از ۲۹ اسفند تا ۲۰ فروردین در ایران نیستم .. دلم برایتان تنگ خواهد شد .. شما را به خدایی می سپارم که میدانم پناهگاه مطمئنی است ..

عیدتان مبارک ...

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
 

و چند روزی بیشتر باقی نیست ...

و چه کسی میداند در شب های ما چه میگذرد شاخه نبات .. از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید شاخه نبات .. امروز شکوفه های گیلاس را دیدم ... از میان قاب دوری پرنده ای پر کشید و رفت .. مادرم در خواب است .. حریم آبی افسانه ها در امان نیست شاخه نبات .. ساقی جامی دیگر .. شوری دیگر شاخه نبات ...

**********

باید سبکبار شد .. آدمها خمیده شده اند .. کوله بارشان سنگین است ، قدم ها آهسته و خسته .. باید نفسی تازه نمود .. وقت کوچ آمده است .. جرعه ای امید ، مستحب است .. لبخندها اما کرایه ایست .. صاحبدلان " وجود " را جواب کرده اند .. بهانه ای باید جُست .. آینده همیشه چشم نواز بوده است .. گذشته تمام شده است و هیچ چیز ، قدیمی تر از روزنامه های دیروز نیست ... کهنه شده است ایام .. فردای نیامده ، شاید روزی دیگر باشد .

**********

سالی که گذشت برای من سالی متفاوت بود ، پر از نشیب و نشیب و نشیب و فراز ! قدمتش بیش از یک سال بود .. روزهایی داشتم که خود سالی را در بطن خویش می پروراندند و روزهایی قاصدکی که  ندانستم چگونه پر کشیدند .. روزهایی باشکوه و طلایی و ایامی خاکستری و خاکستری و خاکستری .. سال آرامی نبود .. تلاطم خاص خودش را داشت همراه با جزر و مدهای ناگهانی ..

اشتباهات کوچک و بزرگ و بـــــزرگ و بـــــــــــــــــــــزرگ و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ ، که حاصلشان شد تجربه هایی خاص و منحصربفرد و ماندنی .. هنر آن است که غرق نشویم .. مهم آنست که وقتی هر دو دست را می گشاییم پوچ نباشند .. دستهایم را گشوده ام .. پوچ نیستند ..

**********

این روزها به هر کجا که پا می گذاری ، عطر تازگی ، خودش را به تو تحمیل میکند .. غبارها تکانده میشوند ... آدم ها مهربانتر شده اند و عجول تر .. انتظار در فضا موج میزند .. این روزها قدم زدن حال و هوای دیگری دارد .. تاکسی خالی گیر نمیاید و آفتاب مصرانه دعوتت میکند به دوباره لبخند زدن ..سفره ها ، اندکی غم نان را فراموش کرده اند و هواخوری میکنند .. بچه ها شادند حتی اگر لباس نو نداشته باشند .. بزرگترها ، مشکلات را فعلاْ در کیسه ای گذاشته اند و درش را هم بسته اند .. کاسب های محل ، گرهء ابروان را باز کرده اند .. هوای مه آلود دلها بی رمق شده است ، مردم خودشان مه شکن ها را روشن کرده اند .. اندکی شادی لازم است ، حتی در کوران درد .. باور کنید !

**********

امروز فکر میکردم که تعداد آدم های مُردهء اطرافم چقدر است ؟

بعضی از آدم های دور و بر ما مُرده اند .. تعجب کردین ؟ منظورم این نیست که نفس نمیکشند و زیر خاک مدفون شده اند ..اتفاقاْ قلب آنها هنوز می زند و نفس میکشند .. تا به حال به معنی واژهء " مرگ " در فرهنگ لغات دقت کرده اید ؟

مرگ به معنای : پایان حیات است .

وقتی به خیابان میروید کمی دقت کنین ، در اتوبوس ، تاکسی ، در پارکها ، در اداره ها و خلاصه در هر کجا که فکرش را بکنید میتوانید آدم های مرده را ببینید ..آدم هایی که شادی و نشاط از وجودشان رخت بسته و بی هدف زندگی میکنند .. این زنده های فوت شده در هر سن و سالی دیده میشوند .. در همهء مشاغل وجود دارند ، در شهرهای بزرگ و کوچک زندگی میکنند و ممکن است مسوولیت های خوبی هم داشته باشند .

این زنده های مُرده از همه چیز شکایت دارند ، از دوستان و خانواده و کار و شرایط اجتماعی تا سایز لباسشان ناراضی هستند !  " ملالت " یکی از ویژگیهای بارز زنده های مرده است . اشخاصی که خسته و فرسوده ، کسل و ملالت زده زندگی میکنند نمونهء همین آدم ها هستند .. این ها هرگز به رضایت درونی دست پیدا نمیکنند .. همیشه سعی میکنند مشکلات کوچک را به مسائل لاینحل تبدیل کنند و هرچقدر درگیری های ذهنی شان بیشتر باشد خشنودترند .. اینان همیشه مشغول لیسیدن زخم های هزار سال پیش هستند و آنقدر مشغولند که گذر زمان و ایجاد لحظه های خوش را از یاد میبرند .. این مُرده های زنده نما شدیداْ واگیر دارند و میتوانند در مدتی کوتاه شما را هم به " ملالت " مبتلا سازند ..

از من به شما نصیحت : دوری کنید از اینگونه افراد که بد دردی است مُردن در عین بودن !

**********

از آنجا که آخر سال است و اتمام کارهای باقی مانده در رأس امور ! قرار دارد .. در راستای تحقق بخشیدن به کارهای نیمه تمام وبلاگی ،  من دعوت" حـپـاو " عزیز را برای شرکت در بازی وبلاگی اش میپذیرم ...

وبلاگ " حـپـاو " عزیز ، یکی از وبلاگهای دوست داشتنی و غیر منتظرهء دنیای بلاگستان است .. قلمش را دوست دارم و همینطور قصه های کوتاهش را .. هر چند یکی آز آنها را ناتمام گذاشته که اگر تا آخر سال ادامه اش را ننویسد رسماْ کشته خواهد شد ! موافقی " رویـا جانـم " ؟

و اما کتاب های نخوانده ...

کتابهای کتابخانهء من شاید عزیزترین چیزهای زندگی ام باشند .. خریدن و خواندن هر کدام در ذهنم همیشه همراه با خاطره های دوست داشتنی خاصشان بوده است .. به جرأت میتوانم بگویم که کتابی را که خریده باشم حتماْ خوانده ام ، حتی اگر به شدت نثر و یا شیوهء نگارشش مرا خوش نیامده باشد .. وجدان درد شدیدی میگیرم هرگاه کتابی را نیمه کاره رها میکنم .. برای همین از وقتی به مدد حرفهء خبرنگاری ام تندخوانی را فراگرفتم ، کتابهایی را که دوست نداشته ام روزنامه وار و به سریعترین شیوهء ممکن روخوانی کرده ام ! دقیقاْ مانند زمانی که امتحان تاریخ داریم و قدم میزنیم و بلند بلند اسامی را تلفظ میکنیم تا شاید در ذهنمان باقی بماند !

اما مسلماْ در هر خانه ای تعدای کتاب وجود دارد که یا هدیه بوده است و یا کتب مرجع و یا کتاب های  واجبُ البودن ! ( این کلمه را الان اختراع نموده ام ) .. مثلاْ دیوان های شعر و یا کتاب های مذهبی و سیاسی .. اگر کفر نیست ! من تا به حال شاهنامه نخوانده ام ! البته نمیدانم این جزء کتابهای نیمه کاره محسوب میشود یا نه .. چون من کلاْ شاهنامه نخوانده ام ، دقت کنید ! و همچنین سعدی و ... آن یکی اسمش چه بود ؟!؟

کتابهای مذهبی هم که ... یا ستارالعیوب ممنونم ! ( واضح بود ؟! ) .. پس بگذریم .. اجازه هست ؟

**********

دلم میخواست این پست در واقع پست نوروزی باشد .. اما هنوز خیلی حرف برای گفتن دارم ! خوب چه کار کنم ! مطالب خوبی برای پست نوروزی ام جمع آوری کرده ام که امیدوارم خوشتان بیاید ..

این روزها روزهای خوبی است .. دوستشان دارم .. اوقات خیلی خوبی با چند تا از دوستان عزیزم داشتم .. هدیه های دوست داشتنی " بی مناسبت " به دستم رسید که همین بی مناسبت بودنش فوق العاده شیرین بود .. ممنونم عزیزترین عزیزان ..

" تولدها " علاوه بر اینکه در دنیای حقیقی دوست داشتنی هستند در دنیای مجازی هم دلپذیرند و گاهی حتی بیش از آن یکی .. وبلاگ " تفنگدارها " یک ساله شد ..

" امیر " عزیزم ، " سیامک " خوبم ،" حمید " گلم  و " علی " مهربانم .. تولد وبلاگ های بینظیرتون مبارک .

و اما "هپــــــول ".. تولدت مبارک !

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 امروز به فردا نرسد می میرد ...

 

مدتها از نوشتنم در این خانه میگذرد .. دلتنگش بودم .. یک ماهی است که زندگی دور تندش را برایم به نمایش گذاشته است .. اصولا ماه بهمن برای خبرنگاران ، ماه بی طلوع و غروبی است .. یعنی ساعت و زمان هیچ تاثیری در میزان کاری که باید انجام بدهیم ندارد  .. دههء اول این ماه به برنامه ریزی های فشرده ای میگذرد که عملاْ هیچگونه راهکاری در زمان های بحرانی هم محسوب نمیشوند .. دههء دوم همراه است با شب نخوابی های مدام و پرسه زدن های طولانی و سرک کشیدن به هر سینما و هر جشنواره و هر کجا و نا کجا آبادی که قرار است منتخبی داشته باشد .. از ساعت ۱۰ شب تا صبح گزارش مینویسی و از صبح تا ۱۰ شب در به در اتاق هایی هستی که باید نوشته هایت را به خوردشان دهی .. و در این میانه باید خود را مشتاق و شیفتهء آن روز حماسه سازی نشان دهی که گویا ۲۲ بهمن است !! همه چیز باید طبق استاندارد های ذهنی کسانی پیش برود که تو با شنیدن ایده هایشان جز فشردن دندان هایت به هم کاری از دستت بر نمی آید ..

راستی تا به حال با خود اندیشیده اید که چرا همیشه زوایای دوربین ها در تمام این سالها در یک جهت است ؟!

امسال علاوه بر آنکه ملت همیشه در صحنه ای بودیم ، توانستیم با خوردن مقادیر نا ممکنی از باقلای پخته همراه با گلپر مشت محکم تری بر دهان استکبار جهانی بزنیم ! .. شاید سالیان بعد در جهت تمدد اعصاب ملت ،  بعد از کوباندن اینهمه مشت خونین ، مراسم شعبده بازی و نمایش طوطیان سخنگو و قرعه کشی بانک ها هم به این حماسهء پرشور اضافه شود !  و کلیهء عواید آن هم به ملت مظلوم فلسطین اختصاص داده شود .. همانطور که امسال اعلام شد که عواید فروش جوراب زنانه و چتر و زیور آلات بدلی دستفروشان در حاشیهء خیابان های مختص راهپیمایی فقط و فقط جهت حمایت قیام ملت فلسطین بوده است ... بگذریم !

هنوز چشمانمان مبهوت اینهمه حماسه سازی بود که در راستای برنامه ریزی منحصربفرد مسوولان ، میکروفون ها و قلم ها را به زور از دستمان خارج ساختند و یک فروند ! پاترول متعلق به دههء ۶۰ ! را در اختیارمان نهادند که جهت پوشش خبری افتتاح پروژه های نوروزی شهر " بم " به آنجا برویم .. هنوز که هنوز است و دو روزی است که از این ماموریت برگشته ایم جرأت نکرده ایم که به خانواده ها و عزیزانمان بگوییم که ما با هواپیما نرفته ایم و در آن شب بارانی که همه داشتیم از خستگی شب نخوابی های قبل بیهوش میشدیم به نوبت رانندگی میکردیم و جاده های نا آشنا را می پیمودیم ...

شهر " بم " برایم خاطرهء افسانه های قدیم را تداعی نمود که هنوز بازار راهزنی و نا امنی گرم بود .. مخروبه های به جا مانده از زلزله طوری خودنمایی میکردند که گویی هرگز دوباره قرار نیست طعم آبادی را بچشند .. " امید " واژهء فراموش شده ای است برای تن هایی که به ظاهر زنده اند و در واقع چند سال است که مرده اند ... در شهر " سایه ها " هیچ چیز حقیقی وجود نداشت .. تنها سایه ای محو از زمانی دور .. از زمانی که " بودن " مفهومی داشت ..

کودکانی با چشمانی پیر و میانسالانی تکیده و سالخوردگانی که با هر نفس خود را برای ماندن شماتت میکنند .. درد را آرامبخشی لازم است و در این وانفسا چه چیزی مهمتر از فراموشی .. اعتیاد بیداد میکند .. کوچک و بزرگ ، مرد و زن نمیشناسد .. همه درگیرند .. همه میخواهند فراموش کنند .. ارواح نا آرام شهر را احاطه کرده و تو نمیدانی که افتتاح کتابخانهء هوشمند در این شهر جز حماقت مسوولین چه مفهومی میتواند داشته باشد ! مردمی که مرگ را جرعه جرعه مینوشند ، مردمی که با به دنیا آمدن هر کودک شیون و زاری میکنند به یاد رفته گانشان ، آخر این مردم چگونه ۱۰ کیلومتر را بپیمایند و به ارگ جدید بروند که به صورت کامپیوتری کتاب های خارجی بخوانند ؟؟

مصیبت اشکال گوناگونی دارد .. اما من هرگز چشمانی مصیبت زده تر از زنان این شهر ندیدم ...

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ...
 

در غروبی غمگین ..

             در سکوتی سنگین ..

                            وقتی از نالهء گم کرده رهی ، آتش یادِ سحر برخیزد

                                                                                       مرگ خورشید تماشا دارد

هر کجا رهگذری ، از پس نردهء باغ .. سیبی از شاخهء پربار درختی بکند

                                                                                        حسرت بیــــد تماشا دارد

           

                                                                                                      نوا  ( بهمن ۸۶ )

|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 میدونم که این شبها شبستون آخریه ... به بهار نمیکشه زمستون آخریه
 

اِمـروز

  • نوا ، تو از چی میترسی ؟
  • خوب ... از خیلی چیـزها 
  • بیشتر از چی ؟
  • تاریـــــــــــــــــــــــــــــــکی

 

تاریکی با همهء توانش به سمتم هجوم می آورد .. همراه با آن کُره های سیاه چرخان که بی وقفه در این فضای مبهم ، کوچک و بزرگ میشوند .. سایه ها .. همان اشباحی که حجم حضورشان را لابه لای تکه های شکستهء تصویر آشنای ذهنم حس میکنم ...

زمان .. زمان را گم کرده ام .. دستانم را آهسته دراز میکنم تا فاصله ام را با لبهء تخت بسنجم .. مانندِ آن است که بر کنارهء پرتگاه عمیقی ایستاده باشی و ندانی یک قدم مانده تا سقوط یا بیشتر .. ترس .. ترس از همان ندانستن است .. نه از فاصله ..

با احتیاط پتو را کنار میزنم ، انتظار دارم سقف سقوط کند .. همه چیز به طرزی باورنکردنی ، غریب و بیگانه شده .. هوای کنار صورتم جابه جا میشود .. دستم را محکم تکان میدهم تا آن موجود نامرئی را از خود دور کنم .. از اینهمه حیرانی عصبانی ام ..  قوای ذهنی .. تصور .. سعی میکنم تمام تصاویر ذهنی ام را کنار هم قرار دهم تا همانند احمق های سرگشته جلوه نکنم ..

پاهایم را روی زمین میگذارم و می ایستم ، مُدام به خودم میگویم که هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد ، اینجا همان اتاق امن و آشنای خودت است که فقط .. فقط .. شاید لامپش سوخته است ..

... احساسم درست مثل همان حس خلاء و سکونی است که ناگهان درون حجم زیادی از آب غوطه ور میشوی و همه چیز آرام و ساکن میشود .. حس اینکه زمان متوقف شده و هیچ چیزی نای حرکت ندارد ، درست به فاصلهء چشم بر هم زدنی که حسش نمیکنی ، میتوانی از دنیای رنگ و نور به سرای تاریکی ها پرتاپ بشوی .. فهمش وقتی سخت میشود که باید باور کنی همهء این سکوت و سکون در وجود توست و دنیا با همان سرعت و بیرحمی همیشگی خودش همراه با آدمهای درونش ثانیه ها را بغل زده اند و میدوند و تو تنه زدنهای ملایم و سختشان را احساس میکنی و با همهء وجودت صدای قدمهایی که دور میشوند را به ذهن میسپاری ...

عادت کرده بودم به تکیه کردن به چشمانم .. مثل همه .. " ندیدن " حتی از " نبودن " برایم گنگ تر و دورتر بود .. حالا مهمان سرزده ای بودم که هیچ کسی منتظرش نبود و بیشتر از همه خودم راه گم کردهء این پیچ و خم های تاریک ... هزار توهای وجودم یکی یکی به بن بست ناتوانی میرسیدند و من با همان کله شقی همیشگی ام میخواستم ثابت کنم که میتوانم ... نقاب روی نقاب ... پوسته بر روی درون .. همه برای پنهان کردن " ترس " ... این آمیختهء جداناپذیر ... همان وحشت عمیقی که میتواند تو را تبدیل کند به موجودی جامانده در کنج اتاق با دستهایی حائل که میخواهد در امان بماند .. کوچک و کوچکتر .. فشرده و آسیب پذیر ... " جنین "

دستهایم را به روی دیوار میکشم و همزمان میشمرم .. یک .. دو .. سه ... خنده دار است در عصری که فاصله ها را با تعداد اتمهای موجود در اجسام میشمارند " وجب " واحد شمارش بشود .. سه وجب بالاتر از کنسول تختم پریز چراغ است .. آهسته میچرخانمش ... همینکه حس میکنم محیط اطرافم روشن است حالم بهتر میشود .. آسان ترین کارها مبدل شده اند به پروژه هایی سخت و پیچیده .. هر صدایی میتواند نشانهء خطر باشد .. ایستاده در میان اتاق .. رها شده در بیابانی بی انتها ... آغوشم را باز میکنم و به راحتی یأس را بر خودم میفشارم .. هق هقی ناپایدار .. زانوانی خم شده ... و باز محکمتر میفشارمش ... همینکه کاملا با من یکی شد ، تمام حس هایم خاموش میشوند ... بی حسی مطلق .. و من میفهمم که ناامیدی چگونه است ...

صدای زنگ تلفن تکانم میدهد .. همان صدای آشنا .. اما پیدایش نمیکنم .. سرم را به سمت صدا میچرخانم .. دستها .. دستهایم را به روی میز میکشم .. باید همینجا باشد .. چقدر این میز بزرگ است .. پس چرا همیشه از کوچک بودنش شکایت میکردم .. دستانم را محکمتر میکشم .. آخ .. دستم با تیغ قلم تراش میبرد .....  صدا قطع شد ... بغض میکنم ... یأس کجاست ؟ باز هم آغوش باز میکنم ... انگار صد سال گذشته و من همینجا نشسته ام ... ساعت ... صدای تیک تاک ساعت میاید .. اما از کجا بدانم ساعت چند است ... چقدر موقع خریدن ساعت مچی ام خوشحال بودم .. حالا به هیچ دردی نمیخورد ... تلفن ... اگر تلفن را پیدا کنم میتوانم زمان را بفهمم ... اصلا چه فرقی دارد ساعت چند است .. اصلا چه فرقی دارد شب است یا روز .. شب است .. شب .. آغوش باز ....

نفسهایم تند شده اند .. کسی صدایم میزند .. دور است .. صدای قدمهایی که میایند .. محکم است ، پس مادر نیست .. نفس میکشم .. بوی پدر است .. همان غرور سرکشم وادارم میکند بایستم ... صدای در .. قدمهای پدر بلند است .. میشمرم .. هفت .. هشت .. دستانش را روی شانه ام میگذارد .. سرم را روی سینه اش میگذارم .. امن است .. از این شانه تا آن شانه .. با دستهایم هفت وجب است .. میگویم پدر نمیدانستم هفت وجبی .. می خندد .. می خندد ؟ .. نمیدانم .. از بالای سرم باز وجبش میکنم .. پدر پنج وجب از من بلندتری .. دستم را روی صورتش میکشم .. گوشهء چشمانش چقدر چروک خورده اند ... چرا ندیده بودمشان ... پیر شدی پدر .. کِـی ؟ ... ندیدمت پدر ..

فاصله ها .. فلسفه ها .. اینهمه " چرا " که به اندازهء یک " هست " نمی ارزد .. و اینهمه حرف که نمیدانم چرا دیگر نمیتوانم بزنم ... نمیخواهم قصه شود .. قصه ها را دوست ندارم !

... عادت ... تکرار ... با چشمهایی که میدید ، خیلی وقتها نمیدیدم .. با چشمهایی که تاریکند بسیار دیدم ... خودم را دیدم .. تو را دیدم .. او را دیدم که شبها برایم کتاب شازده کوچولو را میخواند .. رشته های نامرئی وابستگیهایی که دانه دانه قطع شدند و دانه دانه هایی که رشته شدند و ریسیده شدند و ماندگار ... تجربه ها ... فقط باید لمسشان کرد .. با همان سرانگشتانی که به راحتی بریده میشوند .. روزهای غریبی بود ... گذشت ... اما تمام نشد ... این روزها همانقدر در دنیای روشن احساس غریبگی میکنم که چند ساعت پیش در آن دنیای ذهنی تاریک ... شناخت چیز خوبی است رفیق ... این نیز میگذرد ... میخواستم بدانی .

 

دیــــروز 

  • نوا تو از چی میترسـی ؟
  • خوب ... از خیلی چیزها
  • بیشتر از چی ؟
  • مــرگ عــــــــــزیــــــــــــز

ــ بستنی میخوری یا آبمیوه ؟ ... بذار من برم ، تو بگو چی میخوری ... ـ من اول پرسیدم ! تازه ازت بزرگترم ... آخه .. ــ آخه نداره ! ...

بـــــــــــوق ! اتوبوس زرد .. نــــه ! ... صدای جیغ زن چادری ... بستنی چوبی های له شده ... خون ... مؤذن اذان ظهر میخواند ... اشهد ان لا اله ...

 

فــــــردا

  • نوا تو از چی میترســـی ؟
  • هیچـــــــــــــــــــــــــــــــی !
|+| نوشته شده توسط نوا در  |
 شرح تنهایی من می پرسی ؟ .. شرح تنهایی من طولانی ست
 

گلچهره مپُـرس آن نـغمه سـرا از تو چــرا جـدا شد

     گلچهره مپُـرس پـروانهء تو بی تو  .. کجا رهــا شد

               مـپــــــــــــــــــــــــــــــُــــــرس ... مپــــــــــُــــــــــرس

                   مرنجان دلـت را خـدا را رها کن غـمت را .. رها کن

مخور غـــــــــــــــــم مخور غــــــــــــــــــــــــــم نگارا

             ..... مخور غم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگارا

 

دلتنگتم ... هنوز ... هنــوز ... هنــــوز ... هنـــــــوز ... هنـــــــــــــــــــــــــوز

 

|+| نوشته شده توسط نوا در
 
 
بالا